کــلــبــه تــنــهــایــی مــن


این مـــنــــــم !

آدمـــے که میتونست به خیلی جــــــاهــــــا برسه اما نـــرســـیــــــد

چون وجــــــدان داشت!

آدمی که خیلــــے کســــا رو از دستــــــ داد

چون خیــــلـــے چیزا رو بــــــلــــــد نبود !


امــــــا امـــروز... وقـتــــے تــــو یـــه خـــیــابـــون پــیــــاده روی مـیـکــنـــه

ســرشـــو مــیــــگـــیــــره بــــالا !

صــــــاف راه مــیـــره

لــبـــــ خـــنـــد مـــیــــزنـــــه و بــــه خــــ
ـــدای خــودش مـــیـگــــه :

رفــــیـــــق ! دمـــت گــــــرم.



نوشته شده در جمعه 12 تیر 1394 ساعت 09:11 ب.ظ توسط رهگذر آسمانی نظرات | |

من با همه‌ی درد جهان ساختم اما
با درد تو هر ثانیه در حال نبردم
تو دور شدی از من و با این همه یک عمر
من غیر تو حتا به کسی فکر نکردم

من خسته تن از این همه تاوان جدایی
ای بی‌خبر از حال من امروز کجایی
من صبر نکردم که به این روز بیفتم
انقدر نگو صبر کنم تا تو بیایی
ای دوست کجایی؟

انقدر که راحت به خودم سخت گرفتم
از عشق شده باور من درد کشیدن
گیرم همه آینده‌ی من پاک شد از تو
با خاطره‌های تو چه باید بکنم من

من خسته‌ام از این همه تاوان جدایی
ای بی‌خبر از حال من امروز کجایی
من صبر نکردم که به این روز بیفتم
انقدر نگو صبر کنم تا تو بیایی
ای دوست کجایی؟ 

نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند 1396 ساعت 07:28 ب.ظ توسط رهگذر آسمانی نظرات | |

دست همیشه برای زدن نیست ....

کار دست همیشه مشت شدن نیست ..... 

دست که فقط برای این کار ها نیست ..... 

گاهی دست میبخشد ..... 

نوازش میکند ..... احساس را منتقل میکند ..... 

گاهی چشمها به سوی دست توست ..... 

دستت را دست کم نگیر .......
سکوت شیوانا فریاد نگاه


نوشته شده در شنبه 28 بهمن 1396 ساعت 03:12 ب.ظ توسط رهگذر آسمانی نظرات | |

پندهای عقل دور اندیش را


من پذیرفتم که عشق افسانه است


من پذیرفتم شکست خویش را 


این دل درد آشنا دیوانه است


می روم شاید فراموشت کنم


با فراموشی هم آغوشت کنم 


می روم از رفتنم دل شاد باش


از عذاب دیدنم آزاد باش


گرچه تو تنها تر از من می روی

آرزو دارم تو هم عاشق شوی


آرزو دارم بفهمی درد را


تلخی برخوردهای سرد را....


نوشته شده در یکشنبه 16 اسفند 1394 ساعت 02:58 ب.ظ توسط رهگذر آسمانی نظرات | |








در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به اگشت
نشان داد سپیداری و گفت
نرسید به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی
خانه دوست کجاست


نوشته شده در یکشنبه 16 اسفند 1394 ساعت 02:54 ب.ظ توسط رهگذر آسمانی نظرات | |

زندگی خالی نیست
مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست 
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد 

 

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد...
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ ...
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ،سایه ها را با آب ،شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادک ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد ...
خواهم آمد ،سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت 

 

دنگ..،دنگ..
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من...
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت ، نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز... 

 

هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود 

 

باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت ... 

 

چرا مردم نمی دانند
که لادن اتفاقی نیست
نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروز است ؟
چرا مردم نمی دانند
که در گلهای ناممکن هوا سرد است؟ 

 

هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟

 

من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست ... 

 

چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
 زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
 زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه "اکنون" است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است ... 

 

من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم!
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .
من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد
.....
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یه نفر باز صدا زد سهراب!
کفش هایم کو؟ 

 

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است
که از حادثه عشق تر است 



نوشته شده در یکشنبه 16 اسفند 1394 ساعت 02:48 ب.ظ توسط رهگذر آسمانی نظرات | |


نوشته شده در یکشنبه 16 اسفند 1394 ساعت 02:47 ب.ظ توسط رهگذر آسمانی نظرات | |


نوشته شده در یکشنبه 16 اسفند 1394 ساعت 02:39 ب.ظ توسط رهگذر آسمانی نظرات | |

این برگ‌های زرد 
به خاطر پاییز نیست 
که از شاخه می‌افتند 
قرار است تو از این کوچه بگذری 

و آن‌ها 
پیشی می‌گیرند از یکدیگر 
برای فرش کردن مسیرت.. 

گنجشک‌ها 
از روی عادت نمی‌خوانند، 
سرودی دسته‌جمعی را تمرین می‌کنند 
برای خوش‌آمد گفتن 
به تو.. 

باران برای تو می‌بارد 
و رنگین‌کمان 
– ایستاده بر پنجه‌ی پاهایش – 
سرک کشیده از پسِ کوه 
تا رسیدن تو را تماشا کند. 

نسیم هم مُدام
می‌رود و بازمی‌گردد
با رؤیای گذر از درز روسری
و دزدیدن عطر موهایت!
زمین و عقربه‌ی ساعت‌ها
برای تو می‌گردند
و من
به دورِ تو!

یغما گلرویی


باران پاییز رنگین کمان رویا عطر


نوشته شده در سه شنبه 27 بهمن 1394 ساعت 03:41 ب.ظ توسط رهگذر آسمانی نظرات | |

همسفر! 
در این راه طولانی، که ما بی‌خبریم و چون باد می‌گذرد، بگذار خرده اختلاف‌هایمان باهم، باقی بماند. 
خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم؛ مطلقاً یکی. 
مخواه که هرچه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم 
و هرچه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد. 

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه‌ی نگاه کردن را. 
مخواه که انتخاب‌مان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویامان یکی. 
همسفر بودن و هم‌هدف بودن، ابداً به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست 
و شبیه شدن، دال بر کمال نیست، بل دلیل توقف است. 

عزیز من!
دو نفر که سخت و بی‌حساب عاشق‌ هم‌اند و عشق، آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، 
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند!
اگر چنین حالتی پیش بیاید باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق. یکی کافی است.
عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است؛ اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.
من از عشق زمینی حرف می‌زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد،
بگذار فرق داشته باشیم، بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم، بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید.
بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هرچیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم؛ 
اما نخواهیم که بحث، مارا به نقطه‌ی مطلقاً  واحدی برساند.

بحث باید مارا به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل.
بیا بحث کنیم، بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم، بیا کلنجار برویم؛ 
اما سرانجام نخواهیم غلبه کنیم و این غلبه منجر به آن شود که تو نیز چون من بیندیشی یا به عکس.
مختصری نزدیک شدن بهتر از غرق شدن است، تفاهم بهتر از تسلیم شدن است.
من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم 
و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم بی‌آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.

عزیز من!
دونیمه، زمانی به راستی یکی می‌شوند و از دو «تنها» یک «جمع کامل» می‌سازند که بتوانند کمبودهای هم را جبران کنند،
نه آنکه عین مطلق هم شوند، چیزی بر هم مضاف نکنند و مسائل خاص و تازه‌ای را پیش نکشند؛ 
پس بیا تصمیم بگیریم که هرگز عین هم نشویم.
بیا تصمیم بگیریم که حرکات‌مان، رفتارمان، حرف‌زدن‌مان و سلیقه‌مان، کاملاً یکی نشود 
و فرصت بدهیم که خرده اختلاف‌ها و حتی اختلاف‌های اساسی‌مان، باقی بماند 
و هرگز، اختلاف نظر را وسیله‌ی تهاجم قرار ندهیم…

عزیز من! بیا متفاوت باشیم!تفاهم تفاوت چهل نامه‌ی کوتاه به همسرم عشق همسفر


نوشته شده در سه شنبه 27 بهمن 1394 ساعت 03:28 ب.ظ توسط رهگذر آسمانی نظرات | |

هیچ داری از دل مهدی خبر؟
گریه های هر شبش را تا سحر؟
او که ارباب تمام عالم است،
من بمیرم، سر به زانوی غم است،
شیعیان! مهدی غریب و بی کس است
جان مولا معصیت دیگر بس است شیعیان!
بس نیست غفلت هایمان غربت وتنهایی مولایمان
اللهم عجل لولیک الفرج
----------------------------

نوشته شده در یکشنبه 13 دی 1394 ساعت 11:28 ب.ظ توسط رهگذر آسمانی نظرات | |

شعر و شاعری را بی خیال


اینبار که به دنیا آمدم ...

گره ی روسری ات می شوم

من هی ...

و به هر بهانه ای

خودم را وا می کنم از سرت

شعر و شاعری را بی خیال


اینبار که به دنیا آمدم ...

گره ی روسری ات می شوم

من هی ...

و به هر بهانه ای

خودم را وا می کنم از سرت

و تو محکمتر از قبل ...

گره ام میزنی پیش خودت

و تو محکمتر از قبل ...

گره ام میزنی پیش خودت





نوشته شده در پنجشنبه 10 دی 1394 ساعت 02:50 ب.ظ توسط fคtē๓ຖēh ว໐໐ຖ نظرات | |

http://photos02.wisgoon.com/media/pin/photos02/images/o/2015/12/31/14/1451559553554175.jpg

نوشته شده در پنجشنبه 10 دی 1394 ساعت 02:32 ب.ظ توسط fคtē๓ຖēh ว໐໐ຖ نظرات | |

بازار نامــــــــــــــــــردی

پسران مست

دخترک زیبا بود. اسیر پدری عیاش،که درآمدش فروش شبانه دخترش بود. دخترک روزی گریزان از منزل پدری نزد حاکم پناه گرفت و قصه خود را بازگو کرد.حاکم دختر را نزد زاهد پاک دامن شهر امانت سپرد که در امان باشد اما جناب زاهد همان شب اول . . .

نیم شب دختر نیمه برهنه به جنگل گریخت و چهار پسر مست او را اطراف کلبه خودیافتند و پرسیدند ،این وضع ، این زمان ، دراین سرما اینجا چه میکنی !!! دختر از ترس حیوانات بیشه و جانش گفت که آری پدرم آن بود و زاهد از خیر حاکم چنان کرد و زمانی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت

بی پناه مانده ام .

پسرها با کمی فکر و مکث و دیدن دختر نیمه برهنه، او را گفتن تو برو درکلبه ما بخواب ما نیز می آئیم . دختر ترسان از اینکه با این چهار پسر مست تا صبح چگونه بگذراند خوابش برد.صبح که بیدار شد دید بر زیر و برش چهار پوستین برای حفاظت از سرماهست و چهار پسر بیرون کلبه از سرما مرده اند.بازگشت و سر دروازه شهر داد زد که :

از قضا روزی حاکم این شهر شدم ///خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد

وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد///تا نگویند که مستان ز خدا بی خبرند


نوشته شده در چهارشنبه 9 دی 1394 ساعت 12:54 ب.ظ توسط rez@joon نظرات | |

یک روز آموزگار از دانش‌آموزانى که در کلاس بودند پرسید آیا مى‌توانید راهى غیرتکرارى براى ابراز عشق، بیان کنید؟

برخى از دانش‌آموزان گفتند بعضی‌ها عشقشان را با بخشیدن معنا مى‌کنند.

برخى «دادن گل و هدیه» و «حرف‌هاى دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شمارى دیگر هم گفتند که «با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختى» را راه بیان عشق مى‌دانند.

در آن بین، پسرى برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را براى ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهى تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانى که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول براى تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتى به بالاى تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.

یک قلاده ببر بزرگ، جلوى زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکارى به همراه نداشت و دیگر راهى براى فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک‌ترین حرکتى نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌هاى مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش‌آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوى اما پرسید: آیا مى‌دانید آن مرد در لحظه‌هاى آخر زندگى‌اش چه فریاد مى‌زد؟

بچه‌ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوى جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودى. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود».

قطره‌هاى بلورین اشک، صورت راوى را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست‌شناسان مى‌دانند ببر فقط به کسى حمله مى‌کند که حرکتى انجام مى‌دهد و یا فرار مى‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه‌ترین و بى‌ریاترین‌ راه پدرم براى بیان عشق خود به مادرم و من بود.


نوشته شده در چهارشنبه 9 دی 1394 ساعت 12:34 ب.ظ توسط rez@joon نظرات | |

نفسی من ترا با دنیا عوض نمیکنم.
حتی ﺍﮔﺮ ﺭﻭﺯﯼ
ﮔﺎﻟﯿﻠﻪ ﺣﺮﻓﺶ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺑﮕﯿﺮﺩ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﻓﺮﻭﺩ ﻧﻤﯽﺁﯾﻢ
ﺷﻮﮐﺮﺍﻧﺖ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﻧﻤﯽﺭﯾﺰﻡ
ﻣﯽﻧﻮﺷﻤﺖ ﻣﺪﺍﻡ
ﺩﻟﻬﺮﻩﯼ ﻣﻦ !
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻮ
ﻫﻤﯿﻦ ﺗﻮ
ﮐﻪ حتیﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏﻫﺎﯼ ﻣﻦ
ﮐﻤﯿﻦ ﻣﯽﮐﺸﯽ ﺗﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﻗﻠﻢ ﻧﯿﻔﺘﺪ
ﻫﻤﯿﻦ ﺗﻮ
ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻨﺪﻩﻫﺎﺕ ﺗﻮﯼ ﻣﻮﻫﺎﻡ ﻣﺎﻧﺪﻩ
ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ ﺩﺳﺖ ﻣﯽﮐﺸﻢ
ﺗﻤﺎﻡ ﻓﺮﺷﺘﮕﺎﻥ ﺧﺪﺍ
ﻣﯽﺯﻧﻨﺪ ﺯﯾﺮ ﺁﻭﺍﺯ
ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻧﯿﺎ ﻫﻢ ﻋﻮﺽ ﻧﻤﯽﮐﻨﻢ
عاشقتم..عاشقتم زندگیم...
 http://photos02.wisgoon.com/media/pin/photos02/images/o/2015/12/24/21/1450980670919058.jpg

نوشته شده در پنجشنبه 3 دی 1394 ساعت 10:56 ب.ظ توسط fคtē๓ຖēh ว໐໐ຖ نظرات | |

بـــــــوی بــــــاران،بـــــــوی نَــــــــم،یــــــِک کــــــوچـــــه ی تـــــنــــــهـــــا و مـــــَن
بـــــــُغـــــض ســـــَنــــگــیـــــن،بــــــوی غــــــَم،یِـــــــک عـــالَمـــه رویــــــا و مَــــن

وَقـــــتِ رَفــــــتن چَــــشـــــمِ مــــــَن پـــــایِ دِلَــــــــت اُفــــتــــــاده بــــــود
چَـــــــشــــــمِ گِـــــریـــــان،دَســـــتِ لـــــَرزان،شــــــُد دِلـــــی رُســـــوا و مَـــــن
هـــــَمـــچـــــو یــــَعـــقــــوب اَز فــــَراقـــــَت دیده اَم خُـــــشکــیده اَست
بـــــــوی پـــــیــراهـــَــــن زِ کـــــــــَنـــــعـــان،مُــــنتــــــَظـــــِر،شِــــــیدا و مَــــــن

دِل،غَـــــزالــــــی خـــــــَسـتــــه،پایَــــش بـــــَـستــــه دَر زَنــــجــــیــــرِ عِــــشق
عــــــِشــــق را اَمـــــــّا چــــه سود؟اَز رَفـــتـــَنَــــت سودا و مـــــَن
تــــا تــــو رَفتــــی گَـــــردِ غَـــــــم بَــــر روح و بَــــــر جانَــــــم نِـــــشَــــســت
کِــــــی شَــــــوَد آرام ایـــــن دِل؟چَـــــــشـــــم بَــــــر فَـــــــردا و مَـــــــن
http://photos01.wisgoon.com/media/pin/photos01/images/o/2015/12/10/13/1449741258347328.JPG

نوشته شده در پنجشنبه 19 آذر 1394 ساعت 02:03 ب.ظ توسط fคtē๓ຖēh ว໐໐ຖ نظرات | |


گاهی دلت هوس مهربانی می کند،
خیره می شوی به گذشته ها

و دریای احساس بر لحظه هایت موج می زند،

از یادآوریشان متاثر می شوی،

خوشحال، دلتنگ...

آن وقت است که دلت پر می کشد

برای یک گوشه ی دنج و یک دوست ناب....
یک آغوش که تو را بپذیرد،

برایت حرف بزند،مهربانی کند،


دانه دانه ی غصه ی دلت را دور بریزد

و حبه حبه خوبی به خوردت دهد...

تا دیگر حتی دلتنگ باران هم نشوی

و آبی آسمان را به فراموشی بسپاری،

که آغوشش آسمان است و

حرف هایش نم نم باران...


نوشته شده در جمعه 13 آذر 1394 ساعت 07:28 ب.ظ توسط fคtē๓ຖēh ว໐໐ຖ نظرات | |

دلم باران می خواهد....

بارانی آرام....

اما...طولانی...

تا دست در دست قطره هایش...و پا به پای نمناکی اش

تمام کوچه باغها را با پاهایی برهنه قدم زنم...

من بغض کنم آسمان ببارد....

آسمان بغض کند من اشک بریزم و های های گریه کنم...

آن گاه هر دو آرام و ساکت شویم....!؟

 


نوشته شده در جمعه 6 آذر 1394 ساعت 11:59 ق.ظ توسط rez@joon نظرات | |


نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر 1394 ساعت 10:18 ب.ظ توسط rez@joon نظرات | |

عشق عشق یعنی خلوت و راز و نیاز،عشق یعنی محبت و سوز و گداز
عشق یعنی سوز بی ماوای ساز،عشق یعنی نغمه ای از روی ناز
عشق یعنی کوی ایمان و امید،عشق یعنی یک بغل یاس سپید
عشق یعنی یک ترنم از یه یار،عشق یعنی سبزی باغ و بهار
عشق یعنی لحظه دیدار یار،عشق یعنی انتهای انتظار
عشق یعنی وعده بوس و کنار،عشق یعنی یک تبسم بر لب زیبای یار
عشق یعنی حس نرم اطلسی،عشق یعنی با خدا در بی کسی
عشق یعنی همکلام بی صدا،عشق یعنی بی نهایت تا خدا
عشق یعنی انتظار و انتظار،عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر،عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن،عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در اویختن،عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی لحظه های ناب ناب،عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی بنده فرمان شدن،عشق یعنی تا ابد رسوا شدن
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست،عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز،عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه،عشق یعنی یک تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن،عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن،عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی پیش محبوبت بمیر،عشق یعنی از رضایش عمر گیر
عشق یعنی زندگی را بندگی،عشق یعنی بندگی آزادگی


نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر 1394 ساعت 04:14 ب.ظ توسط rez@joon نظرات | |

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده با چشمان تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی درجهان رسوا شدن

عشق یعنی سُست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن با ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن


نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر 1394 ساعت 03:55 ب.ظ توسط rez@joon نظرات | |

عشق کوتاه است

و فراموشی چقدر طولانی ؟!

هنوز کمی عشق در من مانده است

آنرا به کسی میدهم که دوستم داشته باشد

هنوز کمی دلتنگی در من مانده است

آنرا به کسی میدهم که دوستش داشته باشم

هنوز کمی اندوه در من مانده است

آنرا برای خود نگه میدارم

خیلی بده وقتی داری تایپ میکنی

از کلید های خیس کیبورد بفهمی داری گریه میکنی !

جای خالی نبودنت میکوبـد بر دلم

اگر نیایی همین روزها ویرانه میشوم !

هرگاه خبر مرگم را شنیدی

در پی مزاری باش که بر سنگش نوشته :

ساده بودم ، باختم !

میگویند زمان طلاست اما من چشیدم

دروغ میگویند ، زمان آتش است

ثانیه به ثانیه اش میسوزاند

و تا به شعله ات نکشد نمیگذرد

امشب یک جمله ی تلخ مهمان من باش !
بگذار یادم نرود

که مرا در شبی رو به انتهای زمستان

به هیچ خدایی نسپردی و رفتی !

در تمام داروخانه ها موجود است

نرم کننده موی سر

نرم کننده پوست دست

کاش میشد برای نرم کردن دل تو هم نسخه ای گرفت !

کاش میدانستی هوایت که به سرم می زند

دیگر در هیچ هوایی نمی توانم نفس بکشم !

عجب نفسگیر است هوای بی تو ؟!

روزهایم با یاد تو

و شب هایم با خواب تو سر میشوند !

خدایا حالم خوب نیست

یک مسکن قوی می خواهم بدون تجویز روزگار هم

مرگ” میدهی ؟؟؟

اگر خبری از من نشد نگران نشو

یک فاتحه بخوان !!!


نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر 1394 ساعت 03:32 ب.ظ توسط rez@joon نظرات | |

سر درون سینه بردم تا ببینم خویش را
طعمه دندان گرگ آز دیدم میش را

هرکه از این خوان هستی جرعه نوش غفلت است
آخرش چون من بجان باید خریدن نیش را

پرتوی در راهم افکن، ای چراغ عافیت
تا بجویم مقصد افتاده اندر پیش را

عمر سودا نیست، ای سوداگران خود پرست
بیشتر جو، بیشتردارد زیان بیش را

جان بدر برد آنکه سودای جهانداری نداشت
ای جوان کن گوش پند پیر خیر اندیش را

گر سری آزاده میخواهی رها کن زور و زر
این تعلقهاست کافزون می کند تشویش را

ساقی عشق است تا باقی در این نیلی رواق
کس نمیبیند تهی پیمانه درویش را

سوختیم در انتظارت ای طبیب اشتیاق
مرهمی کو تاکند تیمار،قلب ریش را سوگلی

نوشته شده در جمعه 6 شهریور 1394 ساعت 01:07 ق.ظ توسط علی جون نظرات | |

زیر تاریكی شب
دیدن مهتاب قشنگ است.
چه خیالی است اگر بال ندارم؟

حس پرواز كه هست
حس پرواز قشنگ است.
قلمم
دفتر شعرم
همه را باد ربود

خبری نیست
رقص ژولیده نیزار قشنگ است.

در و دیوار اگر غم دارد
(گریه كن
گریه قشنگ است.)

به كسی كینه نگیرید
دل بی كینه قشنگ است

به همه مهر بورزید.
به خدا مهر قشنگ است.

دست هر رهگذری را بفشارید به گرمی
بوسه هم حس قشنگی است.

بوسه بر دست پدر.
بوسه بر گونه مادر
لحظه حادثه بوسه قشنگ است.

بفشارید به آغوش عزیزان
پدر و مادر و فرزند
به خدا گرمی آغوش قشنگ است.

نزنید سنگ به گنجشك
پر گنجشك قشنگ است

پر پروانه ببوسید
پر پروانه قشنگ است.

نزنید سنگ به هر زاغ سیاهی
به خدا زاغ قشنگ است.


نسترن را بشناسید
یاس را لمس كنید
به خدا لاله قشنگ است.

همه جا مست بخندید
همه جا عشق بورزید
سینه با عشق قشنگ است.

بشناسید خدا
هر كجا یاد خدا هست
هر كجا نام خدا هست
سقف آن خانه قشنگ است
نوشته شده در جمعه 6 شهریور 1394 ساعت 12:53 ق.ظ توسط علی جون نظرات | |

 
نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور 1394 ساعت 08:46 ب.ظ توسط رهگذر آسمانی نظرات | |


نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور 1394 ساعت 08:41 ب.ظ توسط رهگذر آسمانی نظرات | |


نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور 1394 ساعت 08:37 ب.ظ توسط رهگذر آسمانی نظرات | |


نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور 1394 ساعت 08:33 ب.ظ توسط رهگذر آسمانی نظرات | |


نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور 1394 ساعت 08:31 ب.ظ توسط رهگذر آسمانی نظرات | |

سکوت و سکوت و سکوت 

سکوت میکنم در مقابل مردمانی

که این روزها بی انصاف شدند

سکوت میکنم در مقابل آنانی

 که عقل و خرد را بوسیده اند و گذاشتند کنار

سکوت میکنم در برابر انسان هایی

 که از حرف ها و طرز تفکراتشان شرمم میشود

سکوت میکنم در برابر تمام آدمیانی 

که این روزها شک کرده ام به آدم بودنشان

دوست دارم فقط به آن ها بگویم 

" تا به حال شده است 

در خلوت به حرف هایت 

 به رفتارهایت ، به شخصیتت فکر کنی ؟ 


نوشته شده در شنبه 31 مرداد 1394 ساعت 12:28 ق.ظ توسط رهگذر آسمانی نظرات | |

قالب : پیچك